اولین کاردستی من!
۲۰ مهر ۱۳۹۰ توسط خواهرکوچولو
به خونه نقلی محمدصدرا خوش اومدین
۲۰ مهر ۱۳۹۰ توسط خواهرکوچولو
۱۶ مهر ۱۳۹۰ توسط خواهرکوچولو
محمدصدرا رفته دستشویی، (جسارتا) پیپی کرده، سیفون میزنم که بره پایین،
محمدصدرا: مامان! چرا این با مامان باباش نرفت؟
من:!!!!!
محمدصدرا: مامان! چرا این با مامان باباش نرفت؟؟
من: دست مامان باباشو ول کرده، ازشون جدا شده!!
پ.ن: ببخشید، خاطرههه یکم بیادبی بود! ولی گفتم ثبت بشه برا آینده خودش بخونه شاد بشه!!
۱۰ مهر ۱۳۹۰ توسط خواهرکوچولو
عزیز دلم، ۶ مهر سهساله شدی، یعنی سه سالت تموم شد.
چقدر بزرگ شدی!!
حرف زدنت
حرکاتت
رفتارت
همهچیت انگار که یهو از دو سالگی افتاده باشی تو سه سالگی!!!
پنجشنبه که گذشت، واست یه تولد مککویینی گرفتیم، دایی و زندایی نتونستن بیان و جاشون خالی بود، اما بقیه بودن
مامانی و حاجی، مامانمهین و حاجآقا، خالهها و دخترخاله و پسرخالههات، عمو و عمه، مامانی و آقاجان، باباحسن، دایی حسین و خاله آسیه یِبابا که از تهرون اومده بودن
خیلی تولد خوبی بود و میگفتی تولدتو دوست داری
مخصوصا که کیکت هم شکل مککویین بود و واقعا که خیلی خوب کیک رو درست کرده بودن.
عزیز دلم، الهی که همیشه در پناه خدا، موفق و پیروز باشی
الهی که هیچوقت سایه غم تو چشات و غبار غم رو دلت پاک و نازنینت نشینه عزیزم
عزیز دلم، همیشه بهترینها رو برات خواستم و میخوام
عزیزکم، تو امانت الهی هستی تو دستای ما؛ و من، تو رو، حالِت رو، آیندهت رو به خود خدا میسپارم
و امیدوارم همیشه اونجوری باشی که مورد رضای خودش هست
۱۰ شهریور ۱۳۹۰ توسط خواهرکوچولو
خب تولد منم ۲۰ روز بعد از تولد علی هست،
مامان منم تصمیم گرفته بنویسه چیا دوست دارم یا (لازم دارم) که زیاد تو زحمت فکر کردن نیوفتین واسه کادو
- هرچی که طرح مککویین* داشته باشه (اگه خود ماشین مککویین باشه که جه بهتر
)
- کلا ماشین
- چراغ خواب
- جالباسی ایستاده
- وسایل خونه!! (ست آشپزی، اتو،…)
- لباس و شلوار خوشکل حتی!
* شخصیت اصلی کارتون “cars” («ماشینها»)
۵ شهریور ۱۳۹۰ توسط خواهرکوچولو
هنوز معنی این کلمات کشف نشدن و خود محمدصدرا هم وقتی ما این کلمات رو بکار ببریم میخنده… انگار ما رو سر کار گذاشته با این کلمات!!
مُسِّق: آقا مسق دارین؟؟
مُفَیلِل: کلا بعد از هر کلمهای ممکنه بیاد و چیزیه شبیه صفت!
مثلا…… مامانِ مفیلل… یا کتابِ مفیلل