ارسال شده در دستهبندی نشده در ۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
امروز هشتم اردیبهشته… محمدصدرا الان ۱۹ ماه و دو روزشه یعنی یک سال و هفت ماه و دو روز پسرم بزرگ شده، خرابکاری که میکنه خودش با یه حالت خاصی میگه: «هههههههه واااااااییییییی» یا وقتی کاری بخواد و ما به حرفش گوش ندیم میگه: «ای بابا… ای مامان…» از دیدن گریه ناراحتی دیگران ناراحت میشه، [...]
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در دستهبندی نشده در ۲۳ فروردین ۱۳۸۹
امروز با دو هفته و یک روز تاخیر، واکسنهای ۱۸ ماهگی محمدصدرا رو تزریق کردن و خوروندن!!! یکی توی پاش، یکی بازو، یکی هم خوراکی بود! در تعجبم چطور تونستم تحمل کنم و اینقدر سنگدل باشم، که خودم پسرم رو بخوابونم روی تخت، دستاشو بگیرم و تو چشاش نگاه کنم وقتی داشت جیغ میکشید و [...]
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در دستهبندی نشده در ۲۱ فروردین ۱۳۸۹
فکر میکنین اینجا کجاست؟؟ خب باید بگم که چون اتاق من خیلی گرمه و نمیتونم تو اتاق خودم بخوابم، یه جای جدید واسه خوابیدن پیدا کردم… و اون کمد اتاق خودمه!! انقده خوش میگذره این تو که نگووووووووووووووو
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در دستهبندی نشده در ۲۳ اسفند ۱۳۸۸
دیروز داشتم با خودم فکر میکردم.. اگه یهوقت من و محمدصدرا توی خونه تنها باشیم و من بمیرم.. اونوقت محمدصدرا چی میشه؟ و چیکار میکنه؟؟
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در دستهبندی نشده در ۸ دی ۱۳۸۸
محرم امسال هم مثل سال قبل رفتیم مراسم بزرگداشت حضرت علیاصغر، با این تفاوت که امسال بهغیر از من و ملیکا و خالهفاطمه، یه نینی دیگه هم باهامون اومده بود (والبته یه مامان دیگه ) یعنی علیکوچولو و خالهسلاله اینم از عکساش:: [ملیکا رو نداشتم عکس ازش، نذاشت ازش بعکسم:( ] محمدصدرا: علی: در ادامه [...]
خواندن کامل ارسال »