ارسال شده در دستهبندی نشده در ۸ خرداد ۱۳۸۹
محمدصدرا خیلی شیطون شده، یاد گرفته بگه بیا و به همین خاطر هم دیگه دائم تو خونه به ما امر میکنه که مامان! بیا!! بابا! بیا!! و بعد با دست اشاره میکنه که بشینیم کنارش و باهاش بازی کنیم… نقاشی کردن رو دوست دارم و هروقت من بساط کارم رو پهن کنم اون هم حاضره [...]
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در دستهبندی نشده در ۴ خرداد ۱۳۸۹
امروز عصر محمدصدرا برای اولین بار گفت: یک..دو..سه پ.ن: البته یک رو قبلا میگفت
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در دستهبندی نشده در ۴ خرداد ۱۳۸۹
تا امروز هرکی میپرسید محمدصدرا چند وقتشه، میگفتم ۱ سال و ۷ماه…. امروز که نگاه کردم به تیکر دوسالگیش، دیدم دو روز دیگه ۱سال و ۸ ماهش تموم میشه!!! چه زود روزها و لحظههامون میگذرن…
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در دستهبندی نشده در ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹
خب من تازگیها، چیزای جدیدتری یاد گرفتم، یعنی هرروز یه چیز جدید یاد میگیرم… پُخ= دل، ناف — بابام میگه: نگو پخ، بگو دل.. اما من همچنان میگم پخ دَدا= صدرا ، مَکِ=مَلِک => ددا مک= صدرا ملک اینو مامانم یادم داده… خیلی هم ذوق میکنه وقتی میگم… توپ، سوپ، توت… همه اینا رو [...]
خواندن کامل ارسال »
ارسال شده در دستهبندی نشده در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۹
سلام من محمدصدرا هستم، خدابیامرزه آقاجان رو.. به من میگفتن: منجفر(محمدجعفر)… وقتی مامان، خالهها، دایی، و مامانی، همه تصمیم گرفتن بیان تو دربند، منم رو با خودشون آوردن… خوب خونه قبلیم هنوز نو بود، ولی اینجا همه پیش همیم… درنتیجه ما هم کمکم به کمک داییجان، از اینجا اسبابکشی کردیم اینجا کادو خونهنویی یادتون نره.. [...]
خواندن کامل ارسال »