۱۴ اسفند ۱۳۹۰ توسط خواهرکوچولو
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون تنها نبود.
یه روزی بود و یه روزگاری، پشت خونه ما یه گودالی.
یه روز اون قدیما یه کوچولو بود، که ساهت* بود. مخواست بره اون بالا رو دیوار بشینه. رفت رو مبل رفت بالا، نزدیک بود بیفته، زخمی بشه.
قصه ما بسر رسید، ساهت به خونش رسید!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*ساهت = ساعت
ارسال شده در اثر هنری, پیشرفتها, شیرینزبون | ۱ دیدگاه »
۲۴ بهمن ۱۳۹۰ توسط خواهرکوچولو
محمدصدرا رفته دستشویی و بعد از شستن دستش، هیچجوری راضی نمیشه بیاد بیرون و همینطور داره دست و روی خودش و همینطور روشویی رو میشوره…
بابایی: محمدصدرا بسه دیگه بیا بیرون
محمدصدرا: دارم (قوضو) وضو میگیرم
بابایی: خب دوبار که صورتتو شستی، کافیه دیگه
محمدصدرا: خب مخوام دوتا نماز بوخونم !!!!!
ما(من و بابایی): 
ارسال شده در شیرینزبون | بدون دیدگاه »
۲۹ آذر ۱۳۹۰ توسط خواهرکوچولو
صدا میاد تو خونه
خروسه داره میخونه
قوقولی قوقو خبردار
گربه اومد رو دیوار
همه برید تو لونه
هیچکسی جا نمونه
ارسال شده در شعرهای کودکانه, مهدکودک | ۱ دیدگاه »
۲۹ مهر ۱۳۹۰ توسط خواهرکوچولو
اَناری = قناری
مثل اناری آواز میخوانیم
کُشتیبان = پشتیبان
کوشاجان! کشتیبانته!!
قالانتی = قلمچی!!!
ارسال شده در شیرینزبون | ۱ دیدگاه »
۲۲ مهر ۱۳۹۰ توسط خواهرکوچولو
ما کودکانیم، شیرین زبانیم
مثل قناری، آواز میخوانیم
در مهدکودک، شادیم و خندان
چون گل که دارد، جا در گلستان
خوبیم و باهوش، حرف میکنیم گوش
نمیکنیم ما، هیچی فراموش
رفتار ما خوب، گفتار ما خوب
باشد همیشه، هرکار ما خوب!
ارسال شده در شعرهای کودکانه, مهدکودک | بدون دیدگاه »