خواهرکوچولو
Uncategorized
بدون دیدگاه

تازگی‌ها

تن‌تن- تن‌تن کارتون

تازگی‌ها که می‌گم، یعنی مثلا یکی-دو هفته…
تازگی‌ها یاد گرفته:

وقتی چیزی بهش تعارف می‌کنی، میگه: «نه، مرسی، دارم» .. بعد همه این‌ها هم با علامت سرو دست همراهه.. بعد دوبار که بهش بگی بفرمایید، خواهش می‌کنم، “نه‌گویان” یدونه برمی‌داره!!

وقتی صدای قرآن، دعا، نماز خوندن می‌شنوه، دستای کوچولوش رو به شکل دعا کردن می‌گیره و میگه: «الهی» یا «الهی شکرت» …. خدایا شکرت که پسرم در اولین سالهای زندگیش، یاد گرفته تو رو شکر کنه…

اگه صدای اذون، قرآن خوندن، نماز یا هرچیز موردعلاقه‌اش درحال پخش باشه و ما قطع کنیم، میگه بذار آقا بخونه!!

کامپیوتر رو خیلی خوب وارد شده،.. همه سیم‌ها رو می‌دونه کدوم واسه کجاست، ولی می‌کنه، کامپیوتر رو روشن می‌کنه، خاموش می‌کنه…

شامپو دوست داره بزنه به سرش.. اما همین که آب بریزی رو سرش صداش در میاد….

خیلی تلفن‌بازی می‌کنه واسه خودش.. همش میگه: «الو! سلام، مرسی، خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟» امروز هم که داشت مثلا با «حاجی» تلفنی صحبت می‌کرد، می‌گفت: «الو حاجی! خوبی؟ برو کار، نون بخر، من بخورم!!» هههههههه :-) :-*

راستی.. تن‌تن‌کارتون هم خیلی دوست داره…


خواهرکوچولو
Uncategorized
۵ دیدگاه

می‌شمارم

۴۴, ۴۳, ۴۲, ۴۱, ۴۰, ۳۹, ۳۸, ۳۷, ۳۶, ۳۵, ۳۴, ۳۳, ۳۲, ۳۱, …. , ۱۰, ۹, ۸, ۷, ۶, ۵, ۴, ۳, ۲, ۱ ====>>>> ۲

پ.ن.

می‌شمارم روزها را
تا ببینم روی ماهت
تا نشینم در کنارت
تا تو را گیرم در آغوش
دوستت دارم عزیزم

خواهرکوچولو
Uncategorized
۱ دیدگاه

ماشین‌سواری

امروز پسرک حسابی جو ماشین گرفته بودش.. نشسته بود روی جارو و با کلید (البته اول کلیدش یه آچار بود!!! که بعد با کلید بیکار و اضافه‌ای که داشتم عوض کردم براش…) ماشین رو مثلا روشن می‌کرد و می‌رفت!! هی می‌اومد می‌گفت مامان خدافظ و می‌رفت سوار ماشینش می‌شد… خیلی جالب بود… حیف دوربی نبود دم دستم که ازش عکس بگیرم…

خواهرکوچولو
Uncategorized
۲ دیدگاه

پارک

-محمدصدرا که به شکم خوابیده رو سرسره پیچ‌پیچی و سر خورده پایین....-

دیشب سه تایی رفتیم پارک ساعت ۱۰.. خیلی خوش گذشت.. بچم یه ذوقی کرده بود… بمیرم براش که انقده کم میبریمش پارک…. دیشب برق شادی تو چشای هردوشون دیدم.. لابد تو چشمای خودمم بوده… حتما بوده…

sadra
Uncategorized
۱ دیدگاه

عموزنجیرباف

عموزنجیرباف
-بله
زنجیر منو بافتی؟
-بله
پشت کوه انداختی؟
(بله)
-بابا اومده
چی چی آورده؟
-نخود و کشمش
بخور و بیا
-بخور و بیا
با صدای چی؟
-ببعی ببعی
ببعی میگه؟
-میومیو(!!)
بع بع
-دنبه داری؟
نه نه
-دنبه داری
نه نه

خواهرکوچولو
Uncategorized
۱ دیدگاه

از تنبلی اَمون اَمون!!

محمدصدرا الان خیلی از شعرای کتاباشو می‌خونه (البته یه تیکه من می‌خونم، یه تیکه اون) مثل:

کیه کیه؟
منم منم (مادرتون)
کیه کیه؟
منم منم

.

اگه تو مادر….. مایی
از ده بالا….. میایی
کو دستای…… حناییت؟
کوموهای…… طلاییت؟
صدات چرا…… کُلُفته؟
پاهات چرا…… نَشُسته؟

و خیلی شعرای دیگه…

حسابی تو کارای خونه به من کمک(!!) می‌کنه… موقع ظرفشویی، آشپزی و جاروکشی، همراهیم می‌کنه…  :-*

خواهرکوچولو
Uncategorized
۱ دیدگاه

تازه‌ها

تازگی‌ها.. نقاشی رو هم مثل کتاب خوندن خیلی دوست داره.. مخصوصا با مدادشمعی‌های من (که کادوی جشن تکلیف‌م بوده) همش می‌خواد بقول خودش «نناکی» کنه و «چش‌چش ابو» بکشه

راستی!!  دوچرخه‌اش رو هم خیلی دوست داره و هرجا میره می‌خواد با خودش ببره… حتی توی توالت!!!!

بعدنوشت۱: تازه کفششم یاد گرفته خودش بپوشه
بعدنوشت۲: تازه کفش منم موقع بیرون رفتن از خونه واسم انتخاب می‌کنه

خواهرکوچولو
Uncategorized
بدون دیدگاه

پیشرفت‌ها و علاقه‌مندی‌ها

کتاب خوندن رو دوست داره

از بازی‌ها هم:
ماشین‌بازی رو دوست داره
لگو رو دوست داره

حرف‌زدنش داره پیشرفت می‌کنه، حالا «خوبی؟» رو یاد گرفته و مدام تکرار می‌کنه.. منم جواب می‌دم: «من خوبم، تو خوبی؟» و اون جواب میده: «من خوبی»!!

برق شیطنت از چشاش می‌باره….

دوست نداره پوشکی باشه و همش درمیاره پوشکشو .. و منم تو اوج پروژه‌ها هستم و میترسم بازش کنم و از پسش بر نیام…

قدش بلندتر شده و پاش به رکاب دوچرخه‌ش می‌رسه.. باید دوچرخه‌ش رو بدیم درست کنن که بتونه خودش بره… (دوچرخه‌سواری هم دوست داره)

هندونه خیلی دوست داره

به کره هم مثل پنیر، میگه: مَییر

فیله‌سوخاری درست کردم، خیلی دوست داشت… چهار وعده خورد….

سیب (زمینی و درختی) خیلی دوست داره

دوست داره خودش لباس بپوشه.. شورت و شلوارشو میپوشه و در میاره…

خیلی باباییه..

مقلد خوبیه..

سه ماه دیگه دوسالش تموم میشه

الان خوابه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فعلا همینا رو یادم بود ……

خواهرکوچولو
Uncategorized
۱ دیدگاه

در ادامه پست قبلی…

وقتی محمدصدرا صدام می‌کنه چند بار میگه مامان… اگه جوابشو ندم، با یه حالتی میگه: «مامان‌ فشته» انقد قشنگ و خوبه… ذوق‌مرگ میشم از این مامان‌فرشته گفتنش… تموم خستگی‌هام از تنم بیرون میره….

خواهرکوچولو
Uncategorized
بدون دیدگاه

پِــِشتـِه

خیلی ذوق‌زده شدم وقتی اومدم تو اتاق و شنیدم محمدصدرا برای اولین بار داره میگه: پِــِشتـِه… یعنی: فرشته.. الهی من دور این فرشته گفتن تو بگردم…. بوس بوس هزارتا… :-*